سيد محمد باقر برقعى

3194

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جز كشتگان دوست كه جاويد زنده‌اند * جاويد برنخورده كس از شاخسار عمر غفلت نگر كه پيك اجل در رسيد و باز * دل بسته‌اى به دولت بىاعتبار عمر فهم سخن اگر ننمايى شگفت نيست * هوشت ز سر ربوده مى خوشگوار عمر خواهى ز خواب غفلت ، بيدار شد ولى * صهباى مرگ بشكندت چون خمار عمر با رشتهء ولاى بتولش چو بستگيست * از هم گسسته مىنشود پود و تار عمر خورشيد آسمان ولايت كه پرتوى * ز انوار اوست شمس وجود نهار عمر هر تن كه عارى است ز تشريف مهر او * باشد دوروزه صحبت او ننگ و عار عمر اوقات عمر صرف ثنايش كنم كه هست * اين شيوه مايهء شرف و افتخار عمر گر هيچ يادگار نباشد « محيط » را * اين نغز گفته بس بودش يادگار عمر در ستايش شاه ولايت دوش در صحن چمن از چه سبب غوغا بود * مگر آن سرو چمان جلوه‌كنان آنجا بود راستى سرو چمن اين همه آشوب نداشت * اين قيامت همه از قامت او بر پا بود ايمن از حادثهء دور فلك صحن چمن * ليك پرفتنه ز هنگامهء آن بالا بود دلبر ما كه مجرّد بود از قيد مكان * اين عجب بين كه به هرجا كه شديم آنجا بود غير اقرار به تقصير به امّيد كرم * عرض ، هر عذر كه كردم همه نازيبا بود گفت در جبههء زاهد اثر تقوى نيست * پير ميخانه كه با نور خدا بينا بود خرّم آن روز كه در ساحت ميخانه مرا * به كفى طرّهء ساقى ، به كفى مينا بود ما حريفان ز مى عشق گهى مست بديم * كه نه خمخانه و نى ساقى و نى صهبا بود دوست حق داشت اگر پاى به چشمم ننهاد * ديد كز اشك روان هر طرفش دريا بود سرخوش از ساغر سرشار ولايت چو شديم * پير ما ختم رسل ، ساقى ما مولا بود شجر طور ولايت ، على عمرانى * كه تجلّى رخش راهبر موسى بود مژده‌اى مقدم جان‌پرور او داد مسيح * دم قدسيش از آن روى روان بخشا بود نه همين يار نبى بد ، كه به هر دور معين * انبيا را همه از آدم و تا عيسى بود نوح را همّت او داد نجات از طوفان * ور نه تا روز جزا ره‌سپر دريا بود بود با فاطمه در بزمگه قرب قرين * اندر آن روز كه نى آدم و نى حوا بود مدحتش پيشه از آن كرد در امروز « محيط » * كز وىاش چشم شفاعت به گه فردا بود